تبليغاتX
زیر آلاچیق آرزوها
يادداشت هاي روزانه من ...
 

سلــــــــــــــــام

 

× جمعه : تو راهرو دانشگاه من و فرشته باهم حرف ميزنيم... فرشته رو دوس دارم

دختـــــــــــــــر مهربونيه و خيلي شيرين و آروم...

بچه ها كم كم دورمون جمع ميشن و راجع به امتحان آمارمهندسي بحث مي كنن.

من و فرشته هم كه فعلاً لاي كتابها رو باز نكرديم يه جورايي استرس و جو مارو ميگيره!!!

قــــــــــرار گذاشته بودم كه با مهوش بريم خونه ي خاله م كه بعداً كه زنگ زدم متوجه شدم خونه نيستن و واسه همين مهموني بهــــــــــم خورد!

بعد از كلاس و اون حرفاي مزخرف استاد و بحث يكي از پسرا با استاد حالمــــــــون حسابي گرفته شد و از كلاس زديم بيرون كه يه فرني بخوريم ،قبلش با پسره كه با استاد بحث كرد حرف زدم و بهش گفتم:به نظر من باهاشون بحث نكنين بهتره بزارين

تو دنيـــــــــــــاي احمقانه ش غرق باشــــــــه!!

كمي حالـــــــــم گرفته و احساس خوبي ندارم....دليلشــــــــو نميدونم ...

شب وقتي سرم رو متكا گذاشتم به سرم زد كه آهنگي كه تو گوشيم هست رو گوش كنم،تو گوشي من فقط و فقط 3تا آهنگــــــــه كه واقعاً عاشقشونم...

آهنگو گوش ميدم و آروم اشك از چشمام پايين مياد،بيشتـــــــــــر ياد وريا مي افتم و

با خودم ميگـــــــــم من اگه جاي نارسين بودم نميتونستم تحمل كنم...

يه بغض خفه كننده و عجيب دارم!

 

× شنبه : يه كوچولو آرايش مي كنم،ميشـــــه گفت بعد از مدت ها قيافه م يه تغييري

مي كنه اما هنوز به ابــــــــروهام دس نزدم... سركلاس كنار فرشته مي شينم...

پگاه و ستاره برمي گردن و بهم نگاه مي كنن و با اشاره حرف ميزنن كه چي كار كردي،خوشگل شدي؟!!!

منـــــــــــم ميخندم و با اشاره بهشون جواب ميدم...

نميـــــــــــــــدونم امتحان رو چطور دادم؟!

كلاس بعدي زيان ماشين ،حالــــــــــــــم زياد خوب نيس...رديف آخر ميشينم و سرم رو روي نيمكت ميزارم كه بخوابم شايد حالـــــــــــم بهتر شه!!

يه لحظه وقتي سرمو بلند ميكنم نگاهم با نگاه آقاي x برخورد ميكنه،فوراً سرمو پايين

مي اندازم...با خودم فكر مي كنم كاش از دل آدما خبر داشتم و ميدونستم كه واقعاً كي منو دوس داره؟!! اصلاً كسي هست كه منــــــــــو دوس داشته باشه...

 " كاش اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود "

 

×يكشنبـــــــــــه : حالم زياد خوب نيس....نميــــــــــــــدونم چرا حالم اينقد گرفته اس!! تند تند مشغول تايپ مقاله ي انگليسي ميشم و نگران تموم شدن جوهر پرينتــــــــــــر!! يهـــــــــو نارسين مياد تو و ميگه :آيت الله منتظري فوت كرده!!

شوك عجيبي بهم وارد ميشه...بـــــــــاورم نميشه...سريع ميرم سراغ شبكه العربيه و

متوجه ميشم كه متاسفانه خبر درستـــــــه...

هنوز براي مرگ يه انسان آزادي خواه ناراحتم كه شيوا بهم زنگ ميزنه و خبر فوت برادر و مادر صميمي ترين دوستم رو بهم ميده!!

دست و پاهام ميلرزه و باورم نميشه... فقط يادم مياد بهم گفت براي داداش كوچيكه دعا كن اونم تو بيمارستانه...

با بغض براي مامان تعريف مي كنم و قرار ميشه ظهر بعد از كلاس بريم مسجد...

تلــــــــــــــخ ترين روز زندگي من بود...

پريسا دوستي كه هيچ وقت گرمي شونه هاشو وقتي كه گريه مي كردم و بغلم مي كرد رو فراموش نمي كنم...

 

× دوشنبـــــــــه :حالم از كلاس تربيت بدني بهم ميخوره!! و بعدش از زبان... با همه ي اينا از اينكه دوستامو كنار خودم دارم خوشحالــــــــــــم...

 

× سه شنبــــــــه: نميـــــــــــدونم اين استاد چرا همه ش از سوالاي من فرار ميكنه!!

در جواب همه ي سوالاي منم فقط اين جوابشه كه اونا رو پروژه هاشون كم كاري كردن اينجور كه شما مي گين درست نيس!!

سرم پايينه و به جزوه ي كه دستمه نگاه مي كنم و با خودم ميگم :هيچي بارت نيس استاد!!!

بي ادب نيستم اما گاهي بعضي ها لياقت كلمه ي استاد رو ندارن!!!

نارسين داره ميره مهموني،بعد از مدت ها به خودش رسيده...وقتي مياد تو اتاق و بهم ميگه لباسام خوبه؟ لبخند ميزنم و ميگم از تو خوشگل تر تو اين دنيا نيس...

ميخنده و از اتاق ميره بيرون...لحظه ي آخري كه داره در اتاق رو ميبنده انگشتري رو كه پوشيده مي بينم!! انگشتري كه وريا براش خريده بود...بغضم ميگيره ... باز تلخ ميشم مثل تمومه اين پنجاه روز و شب گذشته...

خدا درسته گفتم ياد گرفتم با روزهات صبوري كنم ولي نه تا اين حـــــــــــــد!!

 

× چهارشنبه : به پريسا زنگ زدم ،حال برادرش رو پرسيدم...خدا رو شكر ديروز عمل داشته و حالش خوبه...ازم ميخواد براش دعا كنـــــــــم...خــــــــــــدا تنهاش نزار...

ميام وبلاگم و با خوندن نظر دوستا آروم ميشم...

يه نظــــــــــر خصوصي دارم خيلي بهم مي چسبـــــــــه از يه انسان دوست داشتني... آره اين منم بازيگر اين زندگي.....

 

دل نوشت : آدم مي شوم اگر ياد بگيـــــــــرم گذشته در زندگي ام اينقدر پر رنگ نباشد و آينده اينقدر بي رنگ نباشد!!

 

سبز نوشت : خدايا نور را به خاك مي سپاريم...منتظري آزاديــــــــــت مبارك....

 این پست رو قبلاْ نوشتم ولی انگار قسمت نمیشد که از حالت موقت برش دارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 19:25  توسط دختری با قلب سبز  | 

 

سلــــــــــام

دلم میخواد جایی که این دختره نشسته بودم.....

خدا درسته گفتم یاد گرفتم با روزهات صبوری کنم ولی نه دیگه تا این حد!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 15:1  توسط دختری با قلب سبز  |